نوبهاری آمد
تاکه سردی زمستان ببرد از خاطر
میدهد سرسبزی به درختان وبه کوه و بر دشت
جامه رنگی وزیبا به تنش میپوشد که فریبد مارا
باز آید از راه
نرم وآهسته وآرام زمستان دگر
نه که تنها ببرد خواب درختان ومرا
بلکه تورا
همچو تمساح قدم آهسته به سوی آدم
بی صدا می آید تابه کامش بکشاند در جا
همه از بهر قدومش چه سروری بکنیم
با لباس نو وباشادی وشور میکنیم غصه وغم از دل دور
تا که از یاد بریم یک زمستان کم شد باز از عمر عزیز
کاش آگاه شویم
که زمستان برجاست
نوبهار می آید
وزمستان
با وقاری سنگین
میرود آخر صف که شود نوبت او